گفتم: من اگرچه رو سیاهم اما محبتی که در دلم هست غیر قابل انکاره...
گفت: محبت در جای خود بسیار خوب و قابل تقدیره اما ...لازمه که ارادت هم داشته باشی که می فرماید :"ارادتی بنما تا سعادتی ببری" و این ارادت آمیزه ایست از اراده و محبت ...
گفتم: من اگرچه رو سیاهم اما محبتی که در دلم هست غیر قابل انکاره...
گفت: محبت در جای خود بسیار خوب و قابل تقدیره اما ...لازمه که ارادت هم داشته باشی که می فرماید :"ارادتی بنما تا سعادتی ببری" و این ارادت آمیزه ایست از اراده و محبت ...
اگه قرار باشه تغییر رو با یه سمبل نشون بدیم یکی از بهترین سمبل ها می تونه فرا رسیدن بهار باشه. خیلی ها شروع سال نو و در واقع شروع بهار رو شروع تغییرات خودشون قرار میدن. حالا چه این تغییرات عملاً انجام بشه یا اینکه فقط در حد حرف باقی بمونه.
در بهار طبیعت ظاهراً و باطناً تغییر میکنه و چون این تغییر به سمت سبزی و خرمی و هوای مطبوع پیش میره، برای ما انسانها قابل توجهه. اما نکته مخفی و درعین حال مهم اینه که ظاهر طبیعت به نحو محسوسی تغییر میکنه. از این نکته باید درس گرفت. ظاهر و باطن رو باید با هم ساخت. بهتر بگم ظاهر و باطن رو باید همسو کرد. منظورم از ظاهر صرفاً جمال و چهره و لباس نیست. بلکه منظورم رفتار و گفتار هم هست. دریغ و درد که سخن عشق از زبان بزرگان شنیدیم و پای درس و بحث شون نشستیم اما این همه جاذبه و تاثیر در منش ما ظهور و بروز پیدا نکرد. دریغ و درد که باطناً متوجه معناها شدیم و از شدت شوق دلمون میخواست فریاد بزنیم و به هر کس که به ما میرسه از اون معناها بگیم ولی چون ظاهر ما جذبه ی کافی نداشت مخاطب رهامون کرد و رفت... خدایا به چه سمتی باید تغییر کنیم که مورد بی مهری واقع نشیم. آدمهای دقیق و درستی که باید ببینیمشون کجا هستن؟ کجا هستن کسانی که آماده دریافت انرژی از سمت ما هستن و همخوانی لازم برای تبادل انرژی رو دارن؟ چقدر آه بکشم از اینکه دلم کاروانسرا نبوده ولی همون تک و توک آدمی هم که سرکی تو دلم کشیده اون آدم دقیق و درست نبوده... وحشت کرده از دانستن حقیقت و فرار کرده... من مانده ام و عالمی از تنهایی...
پ.ن: میگن خدا نیازی به خلق جهان نداشت ولی اونو خلق کرد چون زیبا بود و باید این زیبایی رو بروز میداد...
| ماه فروماند از جمال محمد | سرو نباشد به اعتدال محمد | |
| قدر فلک را کمال و منزلتی نیست | در نظر قدر با کمال محمد | |
| وعدهی دیدار هر کسی به قیامت | لیلهی اسری شب وصال محمد | |
| آدم و نوح و خلیل و موسی و عیسی | آمده مجموع در ظلال محمد | |
| عرصهی گیتی مجال همت او نیست | روز قیامت نگر مجال محمد | |
| وآنهمه پیرایه بسته جنت فردوس | بو که قبولش کند بلال محمد | |
| همچو زمین خواهد آسمان که بیفتد | تا بدهد بوسه بر نعال محمد | |
| شمس و قمر در زمین حشر نتابند | نور نتابد مگر از جمال محمد | |
| شاید اگر آفتاب و ماه نتابند | پیش دو ابروی چون هلال محمد | |
| چشم مرا تا به خواب دید جمالش | خواب نمیگیرد از خیال محمد | |
| سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی | عشق محمد بس است و آل محمد |
مدد یا رسول الله
این روزها و البته شبها، بالاخص شبها... به این فکر می کنم که برای گذران زندگی برای اشتغال، برای زندگی درست، برای درآمد حلال چه میشود کرد؟ چرا زندگی ام روی روال نمی افتد؟
نمی خواهم به امتحاناتی که طی این سه سال پس از فارغ التحصیلی در زندگی با آن مواجه شده ام فکر کنم... حتی تعدد این امتحانات آزارم میدهد. گاهی اوقات به خطا فکر میکنم که موجود نخواستنی و مطرودی هستم. گاهی اوقات به زندگی های گذشته فکر میکنم و اینکه چه جنایتهایی در آن زندگی ها مرتکب شده ام؟ آیا در این زندگی تقاص گناهان زندگی های قبل را پس می دهم؟ گاهی اوقات به همین زندگی فکر می کنم و بارها مرور می کنم که بغیر از خودم به چه کسانی ظلم کرده ام؟ چند شب پیش حدود ساعت سه و نیمه شب بود که یادم آمد در دوران کودکی پسربچه ای که چهارپنج سالی از خودم کوچکتر بود را اذیت کردم .... بغیر از او یادم نمیامد که چه کسانی را اذیت کرده ام... مغزم دارد از کار میوفتد...
راستی دلیل این همه عذاب چیست؟ چه درسی است که هنوز نیا موخته ام؟
و این میان ندایی از درون ، متفکرانه اشعار حافظ را تکرار می کند...اشعاری که حاصل مشترک چندین بار تفال زدن به دیوان لسان الغیب است:
در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم/ لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی
فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست/ کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی
درویش من ناپیداست. لطیف است. مثل آب که لطیف است و ناپیدا
درویش من هر چند که نیست اما دقیقاً آنجایی که باید باشد هست
درویش من ساکت است اما وای از آن زمان که لب به سخن باز کند
درویش من وفادار است. مصداق نگاه دار سررشته تا نگه دارد
درویش من اهل آزار نیست اهل نمایش نیست اهل ریا نیست
درویش من اهل دل است اهل دل است اهل دل است...
درویش من... راستی... چقدر مانده که به او برسم؟
خسته ام
از دادن آنچه که ندارم
خسته ام از بخشش آنچه که خودم هنوز بدست نیاورده ام. خسته ام از معنی کردن مفاهیمی که خودم با تمام وجود درکشان نکرده ام. خسته ام از حرفهایی که هیچ عملی پشتیبانشان نیست. خسته ام از اینکه فقط ادا در میاورم. خسته ام از قول هایی که بخودم مید هم و می شکنم. خسته ام از این باور دست نیافتنی ... که گویی هرگز به آن نمیرسم. خسته ام از سمی که از وجودم بیرون نمی رود....
آه طفلک بیچاره من!
حتی خسته ام که یکبار دیگر برای طبیب درد و دل کنم... یا نکنم و بگویم که او که طبیب است درد مرا می داند و نیاز به گفتن ندارم.
خسته ام از اینکه بازهم به واسطه های رحمت خداوند و معامله ایشان با خودم و به نتیجه نرسیدن فکر کنم ...
خسته ام از اینکه انقدر دردمند و بیمارم ...
صفای همه مصیبت دیده ها
صفای همه داغ دیده ها
صفای همه دردمند ها
صفای همه اونهایی که صبر کردند و... باز هم صبر می کنند
صفای همه اونایی که مشتاق دستگیری و عطوفت اند
صفای همه اونایی منتظر یک نشئه عالم بالا هستند تا در راه بیان و باقی بمونند
بگو یا حسین (ع)...


به روز و شب من شیدا علی گویم علی جویم بباغ و گلشـن و صحرا علی گویم علی جویم
علی روح و روان مـــــن علی آرام جـــــان مـــن علی ذکـــر زبان مـــــن علی گویم علی جویم
علی سلطان ملـک جان علی شاهنشه خوبان علی آئــیــنـهٔ یــــزدان علی گویم علی جویم
علی حلال هر مشکل علی سلطان و شاه دل علی باشد بحق واصل علی گویم علی جویم
علی حیـدر علی صفدر علی مونس علی دلبر علی بُــد یـار پیغمبــر علی گویم علی جویم
علی اول علـی آخــــر علی بــاطـن علی ظاهر علی با هر علی ظاهر علی گویم علی جویم
علی مـــــرأت ذات حــــقزا علی نام او مشتق بود ذاتش بحق ملحق علی گویم علی جویم
بود مِهـــــر علی دیـنــــم طــــریق و فکر و آئینم فـُـروغ قـلب غمـگیـنـم علی گویم علی جویم
ز عشـق او شــدم صـابـر به روی او شـدم ناظر
زبان از وصف او قــاصــــر علی گویم علی جویم
شعر بالا رو از وبلاگ استاد بزرگوار حضرت آقای صابر کرمانی انتخاب کردم.
به امید گوشه چشمی...
یه ندایی از درون بهم میگه که الان دقیقاً الان در این حالت و در این زمان درست ترین برداشت رو از "مرد" دارم.
بنظرم یه مرد صرفنظر از توقعات دیگران از اون، باید دو تا خصوصیت داشته باشه:
اول اینکه در هر زمینه ای قبل از اینکه تو بخوای حاجتی رو ازش برآورده کنی اون حاجت تورو برآورده کنه. یعنی پیش قدم باشه برای خدمت کردن.
دوم اینکه حرفش در عملش متجلی باشه.
شاید همین خصوصیت دوم در بیشتر از 50% انسانهایی که ظاهر مرد دارن وجود نداشته باشه و بنابراین بیشتر از 50% انسانهای با ظاهر مردانه مرد نباشن...
شاید با این حساب باید بگیم: مرد هم نامردای قدیم!
شاید با این حساب خیلی از زنها مرد باشن!
شاید بگی: کیمیا! دلت خوشه! فقط خداست که میتونه این شکلی باشه!
شاید شاید شاید...
اما میدونی و میدونم که اینطوری نیست. نگاه به این روزگار مردکُشِ نامردپرور نکن. باید خیلی ضعیف باشی که خودتو با معیارهای تلقینی و من درآوردی جامعه و امثال من بسنجی. هرچند که خیلی ها تو همین تعریف هم نمی گنجن. مردانگی اینها نیست ... که مولا علی (ع) فرمود :
مردانگی , نامی است که همه بزرگواریها و خوبیها را در برمی گیرد.
پ.ن : هرکاری کردم این متن رو اونجور که دلم میخواد و حق مطلب رو ادا میکنه بنویسم، نشد. انگار درد نامردی ها شاهرگ کلامم رو زده ...
بهار
: اگه از لباشکت (لواشکت) بهم بدی منم از این آدانسا (آدامس ها) بهت میدم
- بیا ..
- اِاِاِاِاِ همشو نکَن...
: اومممممم
(کودک تمام لواشک دوستش را در دهانش میگذارد. کودک دیگر گریه می کند)
: خب بیا اینم آدانس. گریه نکن دیگه
- نمی خوااااااااااااام... همه لباشکمو کَندی ...
(ده دقیقه بعد: دو کودک در حال بازی هستند)
: من زودتر اومدم. تو باید چش بذاری!
- باشه. ده بی سه پونزه ...
تابستان
: ببین لااقل اسمتو درست بهم بگو. تو بالاخره مهردادی یا حمیدرضا؟
- حمیدرضا
: پس چرا دفعه اول بهم گفتی مهرداد؟
- گیر دادیا
(پسر تواماً با لبخند چشمک میزند. دختر بطرف دیگر نگاه می کند)
- خب من چه میدونستم تو واقعاً با من دوس میشی یا نه. یه چیزی پروندم. اینطوری نگام نکن. بیا . عیدت مبارک
: این چیه؟
- یه چیز ناقابل
(دختر کادوی کوچک را از پسر گرفته باز می کند)
: وای مرسی... از کجا میدونستی من از این عطر خوشم میاد؟
- دیگه دیگه. .. امشب منتظرتم. شاعت 9 بزنگ
: باشه
پاییز
: دینگ! سلام
: سلام
:سلام
: هستین؟ دینگ
- سلام. عذر میخوام پشت میز نبودم
: خواهش می کنم. حال تون خوبه؟
- خوبم ممنون. شما خوبین؟
: بععععله... مگه میشه نوشته های شما رو بخونیم و حالمون خوب نباشه؟
- لطف دارین
: چرا انقدر دیر به دیر آنلاین میشین؟
- سرم شلوغه و کم سعادتم. عفو بفرمایید
: پست های منو میخونین؟
_ بله ممنونم از اینکه وقت میذارین و نوشته های منو می خونین
: خواهش می کنم. بهره می بریم
- بزرگوارید
: راستش من همیشه منتطر مطالبتون هستم. بهره میبرم جداً. هر روز چک می کنم ببینم مطلب جدیدی نوشتید یا نه. پست آخرمو هم خوندید؟
- بله
: خب نظرتون؟
: میشه مطلب بعدی وبلاگتون پستی که من نوشتم باشه؟
....
زمستان
خوب گوش کن. می شنوی؟
همهمه مردمه...
چه کار می کنن؟
معامله
و تو؟
معامله
با کی؟
عجب سوالی...
چرا مردم دوست دارن مهم بودن خودشون رو گهگاه محک بزنن و میزان محبوبیت شون رو بفهمن؟
چون نیاز به محبت دارن. وقتی بفهمن محبوب هستن از نطر روانی انرژی میگیرن.
از کی؟
از دیگران... یعنی از بقیه آدمها
چرا اینکارو تکرار می کنن؟ مگه چقدر انرژی میخوان؟
خب انرژی میگیرن. بعد تموم میشه یا مبادله میشه. بعد میرن سراغ یکی دیگه شاید هم همون قبلی از اونم انرژی میگیرن. تموم میشه میرن سراغ بعدی و هم ینطوری دیگه....این سیر ادامه داره
چرا؟
چون این یه نیاز دائمیه
پس چرا برای نیاز دائمی به یه مرجع دائمی رو نمیارن؟
یعنی مثلاً یه منبعی که دائماً ازش انرژی بگیرن؟ خدا مثلاً؟
خوبه... ذهنت خوب کار میکنه (لبخند)
خب سخته یک کم. اوممم... خدا وسیله سازه. انسان ها رو وسیله ای قرار میده که به ما محبت کنن و نیاز ما رو برآورده کنن. ما به اونها رجوع کنیم و اونها به ما. اگه قرار بود هر کدوم از ما مستقیم به خدا وصل شیم و از اون انرژی بگیریم که پیامبرا و اولیای الهی واسطه نمیشدن
امان از روشهای اسرارآمیز ذهن و تو جیهاتش... (لبخند)
اشتباه میگم؟
مسائل رو با هم قاطی نکن. معامله با مردم یه چیزه و تکیه به مردم یه چیز دیگه. درخت ریشه در خاک داره و سر در آسمان. موجودیتش رو از خدا داره و میوه اش رو به مردم میده. انرژی الهی در او جریان داره و گوشه ای از عظمت خداست اما قابل تکیه نیست. اون هم در نوع خودش ضعیفه و محکوم به فنا. اون فقط یک منبع انرژی موقتیه نه دائمی. تو میتونی به مردم به عنوان یک منبع انرژی دائمی یا موقتی نگاه کنی. انتخاب با توئه. یعنی میتونی برای مهار ذهنت به مردم و محبت اونها تکیه کنی و دائماً از اونها انرژی بگیری. اما قلب تو این رو نمی پذیره. بی قراره. تامین نیست. میدونه که داری خودت رو گول میزنی. چرا که انسان ها منابع موقتی هستند. خودشون نیازمند انرژی هستن. بطور موقت کمکت می کنن اما دائمی نه. اگه خوب فکر کنی میفهمی که این منابع موقت فقط یه نشانه هستند. یه تابلو که مهمترین چیزی که میگن جهت واحدیه که نشون میدن. تصمیم با توئه که پای تابلو بنشینی یا در جهتی که نشون میده قدم بذاری...
کسی قدم به حرم بی مدد نخواهد زد
بدون واسطه دم از احد نخواهد زد
گدای کوی رضا شو که آن امام رئوف
به سینه ی احدی دست رد نخواهد زد
مدد یا شمس الشموس